تبليغاتX
حال ما خوب است ...



    مهدی کرم پور
    آزاده عصاران
    مهدی نوید
    عماد مرتضوی
    لیلا معظمی
    نیما اکبرپور
    هدی ایزدی
    پرستو دوکوهکي
    حميدرضا نصيري
    میثم قاسمی
    معصومه ناصري
    استامینوفن
    هانیه بختیار
    خانم نگار
    هفته نامه چلچراغ
    زهرا چوپانکاره
    me in face off



  پست الکترونیک



 Regenerated by Satan

 Dedicated to : 

  Jajide & Gaboot

 


ساعت : 14:25

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
ساجی جان یادت هست پاییز بهت گفتم عشق بازی موهبت هر آدمیزاده ایست؟

روزی که گفتی :"ساجده عشق بازی موهبت هر آدمیزاده ای ست."من عاشق نبودم.صدای ریز خنده هایم از هوای دبیرستان می آمد که تمام شادمانی یونیفرم های ثورمه ای شان را پرتاب می کردند از پنجره های ممنوع کلاس به کوچه های پاییزخورده ی شهر خسته.

و پاییز بود که من نرم نرمک به نفس های کشیده ی خانه ات پا گذاشتم.خیابان ویلا-پاییز-یوسف آباد-باران-باز ویلا و کمی بعد تمام خیابان ها از رسالت تامیدان صنعت، سایه ی های های من بودند.راه می رفتم و پریسا می خواندم.می ایستادم و با دست هایم باران می گرفتم از هوا.می پریدم از روی برگ های زرد چنار و آرام آرام تا نانوایی معکوس می شمردم قدم هایم را.از دویست به سی و چند می رسید... .

روزهای نبایدهای عاشقانه ی تو بود که نذر کردم آن قدر راه بروم و نان بگیرم و برگ خزان بچینم که تمام شوند این خیابان های خسته ی سرگردان،تا داغ شوم از هجوم بادهای خشک سرد پرسوز،تا پاییز برود.

گفتم دخترهای دبیرستانی با مهر مدرسه عاشق می شوند و من در آن هیچ موهبتی نمی بینم که راهروهای بلوغ ما منتهی به نمازخانه ای سبز است و چشم های معصوم و مهربان تو آغاز تمام بی قراری های جهان.تنها باید کمی خیره شوم.

خطوط کشیده ی لاغر خیابان های دم غروبم؛ گفتم ،گفتم، گفتم ، من برای مستطیل های نگاهم هنوز محتاج تخته سیاهی هستم که معلمی تندخو از آن استجابتم کند و حتی اگر بیست هم نباشد کارنامه ام اما از دست هایم که مدام تکان می خورند و چشم هایم که مدام برق می زنند؛ نبوغ و جنون این شاگرد را بفهمد.

هیچ کس در کارنامه ی تو نمره ی مردود نمی گذارد چرا که بهشت ها وقتی به زمین می آیند ناگزیر از حضور حوایند و چشم های تو ناگزیر ،در خطوط تن دوشیزه ام می چرید.

بهشتم،  از شهر زیبا تا امامزاده داوود هر زمستان برف می بارد و همیشه پیرزنی هست که ازگیل به دست دوهای تازه عاشق را عصای پایین رفتن از جاده کند.برف های نشسته هجوم حقیقت بودند.کوه که به گواه می آوردند باید سجده می کردیم.

یک چپ-دو راست-یک چپ بالا-.بپیچ راست-دو پایین راست."من صدای برف پاک کن ها را دوست دارم.تق می خورد به برف بعد به واشر پایین شیشه."حالا نگاه کن- یک چپ-دو راست-یک چپ بالا-.بپیچ راست-دو پایین راست.هیپنوتیزم یعنی همین بهشتم؟

به سمت شرق که می آمدیم غروب بود و پاییز آرام آرام به عاشقا نه ی شهر دیگری می رفت.زمستان که آمد هر باران را نشانه ی هجرتی گرفتم که قرار بود به رویای شاعرانه ی پاریس ختم شود.

- تو دوست داشتن بلدی؟

- یک جوری بلدم دوست بدارم که ماندگار باشد اما ضرورت به ماندن نه.

من کوچک بودم.توی کمد رختخواب ها جا می شدم.یک بند انگشت درش که باز می ماند دیدار تمام اتاق ممکن بود.بغض کردم توی خودم که حالا مثلا طراحان آزاد چقدر از گالری کوشه کمتر است؟من می مانم و کمی کمتر به همین طراحان آزاد خودمان رضایت می دهم.آن موقع ها دالی زیاد توی کاغذهایم سرک می کشید و من سخنرانی با کفش های غواصی را دوست داشتم.

- قشنگ است؟

- نقاشی کشیده ای؟تو بزرگ شده ای!

- رنگشان کنم؟

- این خودتی؟

- منم.این ها همه شان منم.این تویی.این ها هم چند تای دیگرند که بعد می آیند توی هفت پیکر قصه ی عمرم.این ها جاده اند.من نشسته ام اینجا منتظر تلفن پدرم که اجازه بدهد با شما بیایم جنوب.

- جنوب پایین است.تو باید بروی بالا.جایت آن جاست.

به پشت بام اشاره کردی.عماد هم گفته بود.چند ماه پیش ازش شنیدم که گفت از جنوب می آید، "از پایین،از شرجی شصت درجه..." او آمد و من با تو آمدم پایین.جنوب که "روایت زنان مینارپوش" بود.

تو دوستم داشتی چون مودبانه تخته را پاک کردم و نشستم به مشق هایم.شنیده بودم که یک روز هم توی محله ی لوتی ها به شهربانو گفتی:"کارش خوبست اگر حواسش به پاورقی های عاشقانه پرت نشود."

- پرتم؟

- پرتی.

- هان، پرتم.

همیشه توی این سال های بعد از بلوغ این دو بار طولانی که عاشق شدم یا حتی آن یک هفته ای ها – که حتی اگر عشق نبود اما هیجان عاشقانه داشت. - خب یک طورهایی من بت واره ی عاشقانه ام را زنده می خواستم که همواره باشد تا بغضم اگر شکست به کلیشه ی شانه هایش پناه ببرم و به کلیشه ی دست هایش گیسم را نوازش کند و اگر یک صبح آسمان به خنده ام انداخت ، همان لحظه ای که دهانم هنوز گشاد است تماس بگیرم که" عشقم ، امروز حال ما خوبست.بار عام می دهیم.شما به مجامعه حاضر باشید."

راستش این پاییز_ که سالی گذشته است_ از پیچ های جواهرده به هیجان می آیم اما لب خزر آرامم.ببین من این بالایم اما این بالا هیچ خبری نیست و کشف هیچ کادر تازه ای وسوسه ام نمی کند. پایین که بودیم...

- زمستان؟جنوب؟

- هان،جنوب زن های مینارپوش خوشتر نشستند در چشم هایمان.

داریوش گوش می دهم مثل دخترهای دبیرستانی. یکهو یی تو را از یادم می برم و شیطنت های دم بلوغم دم می گیرد.اما خزرهای غروب دلم از آن صحنه هایی می خواهد که دختر و پسر عریان کنار یک تک نخل شکسته با پس زمینه ی غروب دریا،در سیاهی ضدنور دارند هم را می بوسند.یکی شان را روی آینه کشیده اند و در کافه ی آقا کمال آویزان است.تصور می کنم آن پسر تویی.دالی با آن همه افاده ی روشنفکری کجای دلم را گرفت وقتی از مانیفست های تلخ عاشقانه ی تو دلم خالی شد؟پارسال، پاییز و زمستان ، همین وقت ها بود.یا مثلا کوهن که می خواند:" من مرد تو ام." غیر از حسرت داشت؟که مرد من همیشه باید روشنفکر باشد و پدر سارتر را در بیاورد ازبس چشم هایش ، دزدکی در حسرت تمامیت دوبووار می پرند؟

من از آن سکوت های طولانی بیزارم.از این هجاهایی که مدام خالی خالی فاصله می اندازند.یکی من،یکی هیچ،یکی دلتنگی من،یکی هیچ،یکی اعتراض من، یکی هیچ،یکی جیغ من، یکی هیچ، یکی تو...فقط یکی تو که یک بار فقط یک بار مثل گالیورهای ده سال بلند تر، یواش بگویی:"کوچولو من دوستت دارم."یکی من. چند روزی سرخوش تا دوباره یکی هیچ...

حالا فرض بگیر بهار با فرار من شروع شد.دوباره جنوب بودم و پایین.تو که رنج بی تلفنی را نکشیده ای حالا به آذرخش آتش ناتمام چهارشنبه سوری خوش باش.آرام آرام من از پایین می رسم.تا سیزده از نحسی در نرفته نگه دار که من می رسم.بادا باد.یا شانس.تک خال دست من است.کمی بالاتر از آرنج راستم.باران که می آید می پرم بگیرمش.این بار تو هم می پری با من اما بالا بالا ده سال بالاتر و خب دستت به همه شان می رسد نه مثل من که چند تایی از سر اتفاق باد نصیبم شود.پنجره را باز کن.وزارت کشور لای ابرها و رنگین کمان ایستاده است.من روی تو.

- ساجی جان یادت هست پاییز بهت گفتم عشق بازی موهبت هر آدمیزاده ایست؟

- راست بگو.نهان مکن.چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن...

تابستان را نمی نویسم.تکراری ست از تمرین دیالوگ های کلاس فرانسه و پرسه در بنگاه ملکی ها برای محقر شدن خانه ات.-وعده گاه عاشقانه مان- تاپ تاپ که قلب من بیرون بیاید.

بعد من با یک نفر دیگر در من که رشد می کند.پیش می رود. خون می خورد و جان می گیرد و بزرگ می شود. های دست مادرم را می بوسم."اگر مرگ دادست بیداد چیست؟"از میدان گلها تا تو می خوانم.از افسریه تا میدان گلها بیداد ست این همه درد که من می کشم.

- اصفهان.نطفه؟کاشی ابی...

- " و من عروس خوشه های اقاقی شدم."

ببین گیس سیاه دل سپیدم داریوش بد است؟خب اما دارم به ناچار گوش می کنم.شمال که جای من نیست.من این بالا؟خطای پیش بینی تو بود.

- شیطنت؟

- آن هم داشتیم به کمال.بدون یونیفرم از مدرسه در رفتیم تا خود کوچه بن بست...

ها ی های...

حالا که از میان جنگل و دریا برایت می نویسم به زنده رود سلام مرا برسان.بگو:" زنده رود جان هیچ آبی آزاد نیست حتی سن.بگو پاریس هم در گیر بوسه های دزدکی ست اما دلش را بلاخره یک جایی جا گذاشته که دور است.آن پایین." بگو:"  بریز.گاوخونی زشت نیست.اسمش پیر است.اما تو که می ریزی جان می گیرد و جوان می شود.آزادی آب های زمین با توست که می گذری از پل مقابل خانه ی داوود.گوش تیز کن.یک نفر در گذشته صدایش را پیشت جاگذاشته که زبور می خواند.بشنو و هنوز دارد به زمزمه زبور می خواند.آن روز هم که نیامدی و خشک و محو شدی از دامن سی و سه پل؛ بهشت ما دید تو را.نقطه های درخشان تو ، رد نگاه اوست. گلایه نکن پری نداری.شمال است. پراندندش این بالا و حالا پری ات دارد هر صبح با بوسه های قرضی جان می گیرد.صبر کن."

ببین جا گذاشتی مرا.صبور باش.دارم آرام آرام به دنیا می آیم.

نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 13:17

یکشنبه هجدهم شهریور 1386

ساجی جان داری چی کار می کنی؟

دارم می شمرم چند تا پژوی تو بزرگراه بوقشون درسته.

مگه بوقشون خراب هم می شه؟

آره.تاکسی هاش!

نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 17:22

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
صبح ديدم
زرده ی تخم مرغ ها هم عاشق می شوند
نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 9:56

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

به گمانم اول از پیشانی ام گذشت.بعد در چشم هایم لانه کرد.چندی بعد دیدم که از دست هایم سرازیر می شود تا برآمدگی کاسه ی زانوانم می رسد.نفهمیدم چه طور آویخت از من و با من آمیخت که نگاهم نگاهش بود و اشاره ی انگشتم بال هایش و دیگر حتی آواز غمگین پرنده ی کوچک از گلوی من می آمد.

به شب ها و حتی روزها با هم می خواندیم و بال می گشودیم.آسمان از حضور ما گشاده خاطر بود و زمین به نگاهمان حریص.پیش می رفتیم روزگار را دو تا یکی و روزها را به مراد خوشمان می گذشتیم.پایان دنیا نمی رسید که ما به پایان برسیم.

به گمانم یک شب بود که پرنده از پیشانی ام به جلو خمید.کمی در چشم هایم ایستاد بعد بال گرفت و پرید.دیدم که می پرد.دیدم که از پوست تنم جدا می شود.دیدم که صدایم غرش ماده شیر گرسنه ایست نه آواز آن پرنده ی غمگین.

گاهی هنوز می بینمش که از چشم هایم می گذرد اما خیلی دور.در آبی یکدستی می بینمش که تنها می پرد و لشکر فاجعه ای روی زمین حریصند به سبکبالی پروازش.در پی اش می دوند...

نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 19:15

چهارشنبه سوم مرداد 1386
پشت نخاع من
دامنه ايست با علف هاي ترد و كمرنگ
يال هاي من
اگر آسمان راببوسم از علف ها مي گذرند
پايين چانه ام
دو قله ي سرخ است
آتشفشان به فتح هيچ كس
سال ها خاموش
من آن چه هستي براي باروري بايد
دارم
گاهي بادهايي از ممالك دور
حول بهار دروازه ام پرسه مي زنند
خواهان رخصتي
بادي كه من حساب نفس هايم را به او سپرده ام
عاشق نيست
اما دوستم دارد
پاييز مي آيد پي وزيدن
بي اجازه از دروازه ام مي گذرد
ديوانه ي عشق بازي كبوترهاست
مي گويد:"با باد بارور مي شوند."
نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 15:56

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
آدم وقتي دردش مي آيد يا تند تند وبلاگ آپديت مي كند يا اصلا پست نمي گذارد
نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 13:17

دوشنبه هجدهم تیر 1386
از غصه ي باد كرده ي روزنامه نگارهاي جردن به خانه مي رفتم.دختر بزرگراه مدرس دوغاب اشك و ريملش را پاك كرد و خيره به مگان بژ گفت:
 
با من هم تخته گاز تا ته خط مي روند.
من هم كه هم شب ها و روزهام را به خيابان بخشيده ام.
كم از بنزين دارم؟
چرا گران نشوم؟
نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 20:24

جمعه یکم تیر 1386

پيش از خيره خيره، انقلاب هوس هات

از آشفته شال گيس ها پيدام

پاچه هاي چند بند مانده تا قوزك پام

آستين هاي كمي از مچ بالام

در چشم هام نگاه كن

تمام وسوسه هاي زمين به سياهچال مردمك هاي من ختم می شود

 

نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 14:45

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
می خواست اما نمی توانست مهر نورزد
نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


ساعت : 14:39

سه شنبه هشتم خرداد 1386

خاطره هاي ماندگار هزار سال هم كه ازشان گذشته باشد سالروز دارند.اين را از يادداشت هاي روزانه ي سال هشتادوسه پیدا کردم.می گذارم اینجا به یاد سالگرد تولد و مرگ مینا...

روزها كه نيست و شب هايي كه مي خواهمش نيست طفل گمشده ام. و يادم هست شب هايي كه زنده ي زنده آغوش مرا دنبال مي گرفت و تا خود مرگ مي رفت.اين همه دستي از سر محبت كه نه،حسي از تمام شدن همه ي او بر سرم مي كشد و ردش را مثل يك يك سيلي خشك سوزدار روي گونه ام مي نشاند.طفل گمشده ي من خوب مي دانست كه زمين جاي رستگاري نيست و پايش را محكم به تخت بست تا اگر قانون دافعه سياره ي كوچكش را سرنگون كرد سقوط نكند.طفل گمشده ي من هميشه ردي از كبودي به گونه داشت و جاي پنج انگشتانم روي گردنش مي سوختند بس كه او مهربان بود و من مادر.طفل گمشده ام مي خواست برود و رفت مثل جنين نزاده اي كه هيچ گاه تهران و گره خوردگي ماشين ها را در عصر هاي تابستان تجربه نكرده باشد.جنين نزاده ام شب ها تنها خوابيد.نره حقيقت هستي لب هايش را مكيد و بر زنانگي اش انگشت لذت كشيد.در آغوشش آرميد و پستان هايش هر روز بالغ تر مي شد و استخوان هايش برآمده تر و قدش مي كشيد و از من سري بيشتر داشت و ديگر حتي پاشنه هاي كتاني ام افاقه ي برابري اش را نداشت.جنين نزاده ام با دخترانگي اش جامعه شناسي خواند و فكر مي كرد من هيچ گاه راز هوس آلوده ي مردها را كشف نكرده ام بس كه در چشم هاي برادرش خيره بودم و دست در بلوغ و مردانگي عشقش گذاشتم.جنين نزاده ي من مجنون بود و اين را يك شهر خوب مي دانست و انكار مي كرد.تمام جنون او را نبوغي مي پنداشتند كه چشم هاي ما و تمام همشهريان مدرنش آن را هرز كرده بود.جنين نزاده ام نابغه بود و شعر را مثل خود واژه هاي شعر مي خواند و در فلسفه تنها جسم رها شده اي كم داشت و روزها كه از كنار شمشادها مي گذشت نوازششان مي كرد و خويش را در آينه فروغ ناشكفته و زودرس زمانه مي دانست.جنين نزاده ي من طفل گمشده اي بود كه وقت رفتنش تمام رفاقت مرا برد و تنهايي ام را خالي از هر چه مبارزه تنها گذاشت.روزها و شب هاي زاييدن و كشتنش تو نبودي و در سالروز تولدش با اين كه نفست گونه هايم را داغ مي كند اين چنين نزديك نيستي كه گويي اين سالروزها هم نبوده اي.

نوشته شده توسط : ساجده شریفی | 


آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383